دلتنگي ها
نوشته شده در تاريخ ۱۳٩٠/۱۱/٢٥ توسط یاس | پيام هاي ديگران()

سلام

خیلی از دوستان مهربون ازم خواستن که نوشتن رو رها نکنم و دوباره بنویسم از دوستای گلم خیلی ممنون راستش رو بخواین نمی تونم بنویسم یعنی در حالت کلی نوشتنم تعریفی نداره ولی به هر حال باشه به یکباره نمیرم .

دانشگاه قبول شدم ولی نمی دونم چرا بعد از دو ماه درس خوندن و یه ماه انتظار واسه امدن جوابها یهو منصرف شدم از رفتن ، این دیگه چی صیغه ای نمی دونم !!!! بعد از سالها فاصله از درس و دانشگاه خیلی بعید میدونستم که با دو ماه درس خوندن اونم الکی میتونم قبول شم نمی دونم برم ثبت نام یا نرم ؟؟؟بدجوری تو دو راهی گیر کردم .

امروز روز عشق و دوستی ه ، هیچ وقت مزه این روز رو به خوبی حس نکردم چون دوست و عشقم تو این روزها هیچ وقت کنارم نبوده ، قبلنا برام کادو میفرستاد ولی نمیدونست که من خودشو میخوام نه کادوشو ، هیچ وقت نفهمید که خودش با یه لبخند در کنارم بودن رو چقدر دوست دارم .

به هر حال چون هیچ جور دیگه ای نمیتونم بهش بگم روزت مبارک مجبورم از همین جا بگم که ...

عشق اول و آخر من عزیز دلم روزت مبارک .

برات کادویی دارم که شاید دیر بدستت برسه ولی بدون که بی هیچ انتظار و توقعی برات میفرستم .

روزت شاد .

نوشته شده در تاريخ ۱۳٩٠/۱۱/۱۸ توسط یاس | پيام هاي ديگران()

داستان تمام شد ..

با اینکه داستان ادامه داره و اصل داستان از این به بعد ولی دیگه نمیخوام بنویسم با اینکه عاشق شخص داستان و روزهای خوبشم ولی نبودِ این زندگی داره آزارم میده و به یاد آوریش داره نابودم میکنه روزای سختش مثل خوره مغزم رو میخوره .

فقط میتونم بگم که امیر عزیزم دوستت داشتم و دارم و منتظرتم .

نوشته شده در تاريخ ۱۳٩٠/۱۱/۱۱ توسط یاس | پيام هاي ديگران()

و اما امروز 11 بهمن روز عقدمون ...

قرار شده بود که همه تو محضر همدیگه رو تو یه ساعت مقرر ببینن دایی و زندایی و خواهر و مامان و بابا با هم رفتیم محضر و به خواسته امیر یه چادر هم با خودم برداشتم که اونجا سرم کنم . ما رفتیم و نشستیم ولی هنوز خود امیر نبود یکم که گذشت با برادرش امدن و صیغه عقد خونده شد و من و امیر شدیم واسه همدیگه .

قرار شده بود که بعد از این مراسم من و امیر با بریم بیرون البته ایر خواسته بود و گفته بود که از مامان و بابا اجازه بگیرم . همین طور شد و توی راه حلقه هامونودستمون کردیم چون موقع عقد یادمون رفته بود . خلاصه همچی هل هلکی داشت پیش میرفت باهم رفتیم شیرینی گرفتیم و با امیر رفتیم پیش چن تا از دوستای صمیمیش اونا هم بهمون تبریک گفتن و با شوخی و خنده که بالاخره کارتو کردی و محرمو از پشت سر گرفتی و خیلی حرفای دیگه ( چون فردای اون روز اول ماه محرم بود ) از اونا هم خداحافظی کردیم و کمی با هم تو اون هوای سرد قدم زدیم و به حرفای امیر گوش دادم و عصر با هم رفتیم که با مامان و بابای امیر بریم برا شام خونه ما . چ.ن مامانم دعوتشون کرده بود .

رفتیم و اونارو هم برداشتیم و رفتیم خونه ما و شب هم با تمام شیرینیش تموم شد و این شد اولین شب محرم شدن من و امیر  .

نوشته شده در تاريخ ۱۳٩٠/۱۱/۸ توسط یاس | پيام هاي ديگران()

... همین که جواب بله رو شنیدن بلافاصله فردا شب ش امدن واسه بله برون و گذاشتن قرار و مدار رسم سنت بزرگترها با کمی دنگ و فنگ که اغلب تو همه بله برون ها سر مهر بحث میشه با خوبی و خوشی و بگو و بخند اون شب هم تموم شد .

و بلافاصله فردا صبح دیدن محضر واسه عقد رفتن به بهداشت ...

و البته بعد از بهداشت قرار شد که من با امیر بریم دانشگاه و من یه سری به لیست نمراتم بزنم ببینم چه گلهایی کاشتم البته بیشتر بهانه بود برای با هم بودن و بیشتر شناختن .

و بعداز ظهرش به اتفاق رفتیم واسه خرید حلقه .

روز خوبی بود از صحبت هاش خوشم میومد هر چند بعضی حرفاش برام تازگی داشت .

نوشته شده در تاريخ ۱۳٩٠/۱٠/٢۱ توسط یاس | پيام هاي ديگران()

اومدن بعد از حال احوال پرسی و پذیرایی گفتن که دختر و پسر با هم تنها صحبت کنن و ...

من وقتی که صحبت میکردم خوب گوش داد وقتی خودش شروع به صحبت کرد احساس کردم که یه حس غریبی داره غلغلکم میده و دست و دلم و حتی صدام رو میلرزونه هی سعی میکردم این حس رو تو خودم بکشم و بعد از حرفاش بگم که نه من قصد ازدواج ندارم

ولی هر کاری کردم نشد یه جورایی حرفاش به دلم نشست حتی خودش .!!!

با تمام حرفای من موافقت کرد معقولانه اما و اگری هم که داشت گفت و بعد چن دیقه حرفامون تموم شد بدون اینکه من بگم نه !!!!

اونا رفتن و من موندم توی دو راهی ..........

بین نه و بله مونده بودم مامانم نظرم رو پرسید بهانه هایی اوردم ولی نه از ته دل ولی داشتم ناخودآگاه سنگ جلو پای خودم مینداختم ، مامانم بهم گفت که من و بابات راضی هستیم تو هم تمام حواست رو به خود پسره متمرکز کن ببین میتونی با خودش و اخلاق و رفتاری که ازش دیدی زندگی کنی ؟؟؟

من با خودم خیلی کلنجار رفتم خیلی ، همه حسنا و عیباشو گذاشتمو ورداشتم اینکه شغلش آزاده ( از نظر من یه عیب بود چون معیار من کارمند بود چون میدونستم شغل آزاد دردسرهایی داره ) ولی اینطور که خودش میگه درآمدش خوبه ، اینطور که حرف میزد خیلی روشنفکرانه بود از این خصوصیتش خوشم امده بود با شرایط من طرز پوشش و رفتارم موافق بود ( چون اونطور که خودش میگفت چن ماهی جلوی دانشگاه یواشکی شاهد رفتار و پوششم بوده ) و خیلی چیزای دیگه ... آخرش این حس غریب پیروز شد و شدم عاشق امیر و بله رو گفتم .  

نوشته شده در تاريخ ۱۳٩٠/۱٠/۱٩ توسط یاس | پيام هاي ديگران()

دیشب از خواب پریدم

خواستم از وحشت کابوس به آغوش تو پناه بیاورم ...

یادم نبود ...

از نبودن تو به خواب پناه بردم !!!!!!!!!!!!!

 

از امروز میخوام قسمتهایی از داستان « مرگ آرزو » رو براتون بنویسم ...

3بهمن بود درست وسط امتحانات پایان ترم دانشگاهم خواهرش تماس گرفت به اصرار که اجازه بدید بیاییم امیر میگه اجازه بدن که دختر به خودم نه رو بگه "منم که فقط یه چهره از کودکی هامون اونم خیلی مبهم و چهره ای که تو همین سالها دوبار تو خیابون اتفاقی روبروی هم قرار گرفتیم ولی من مطمئن نبودم که اون همین امیر همبازی دوران کودکی من باشه فقط با نگاه از کنارش رد میشدم تا اینکه تو یه مراسم هیئت که خواهرش گرفته بود و ما هم دعوت بودیم اونجا دیدمش و مطمئن که خودش بوده همین قدر ازش میدونستم و اصلا اون موقع فکر ازدواج و اینجور چیزا تو ذهنم نبود هر چند خواستگارهایی داشتم که میومدن و میرفتن چون اون موقع هدفهای خاصی برا ازدواج داشتم و فعلا تصمیم نداشتم به ازدواج فکر کنم به همین خاطر هم اکثرا پیش خواستگارا نمیرفتم و اصلا قبول نمیکردم که پسری پاشو تو خونمون بزاره " اینبار هم مثل هر دفعه نمی خواستم که پسر رو خونمون بیارن ، با اصرار خواهرش که زن دایی من هم باشه برای اینکه حرفش زمین نیافته با خودم اینطور فکر کردم که میگم میان و به پسره میگم نه و تموم میشه میره پی کارش ، حرف زن داییم هم زمین نمیافته به مامانم گفتم و همین کار رو کردیم اما ...... 

نوشته شده در تاريخ ۱۳٩٠/۱٠/۱٧ توسط یاس | پيام هاي ديگران()

فریاد سکوتم

مرا غرق در وحشت کرده ...

این روزهای من بی شباهت به تیره ترین شبها نیستم !!!

نگاهی که مرا به اوج برده ....

و خاطراتی که مرا فرو میکشد چون مرداب !!!! ...

دستهایم را میگیری؟؟؟؟؟ !!!!!!!!!!

نوشته شده در تاريخ ۱۳٩٠/۱٠/٤ توسط یاس | پيام هاي ديگران()

بچه بودم کودکی 4 یا 5 ساله و توی کوچه گرم بازی با بچه ها ، خاطراتش تک و توک یادم مانده ولی یکی از خاطرات آن موقع هیچ وقت یادم نمی رود ! سیلی که بخاطر امیر خوردم به خاطر هم بازی شدن با او ...! آن موقع فقط کاسه اشکم شکست و اشک از چشمانم جاری شد مادرم وقتی آن اشک های دختر کوچکش را دید زار زار با من گریست که این دختر پدر دارد مادر دارد چرا می زنی ؟ جواب داد نباید با آن پسر بازی کند ....!!!!

آن وقت نه من فهمیدم نه مادرم و نه حتی خودش که چرا نباید با او بازی کنم . از آن پس از دم در خانه مان آن طرفتر نمی رفتم من بودم و دو تا از دخترای کوچه و وقت تنهایی پپسی ها و عروسک ها و بازیهای دوران بچگیم .

سالها گذشت نمیدانم چه شد که دوباره با آن پسر هم بازی شدم ولی چرا یادم است به خاطر ظاهر و حرفها و قولهای زیبایش ، اینبار سیلی خیلی محکمتری خوردم نه از کس دیگری نه ! اینبار از خودش سیلی خوردم نه یکبار ، بلکه چندین بار و چندین بار .

اینبار تنها کاسه اشکم نشکست بلکه به نوبت دلم و روحم ذره ذره شکستند تا اینکه چن روز پیش ذره های آخری که به زور نگه شان داشته بودم بدجور شکستند خیلی محکمتر و زجرآورتر از بارهای قبل .

آن پسر به من میگوید تمام این سیلی ها حق تو بوده که به آنها رسیدی !!!!

شاید راست می گوید من باید آن سیلی دوران بچگی را یادم نگه می داشتم دوباره با او همبازی نمی شدم .....

 

نوشته شده در تاريخ ۱۳٩٠/٩/۱۳ توسط یاس | پيام هاي ديگران()

مروز ی مطلبی خوندم که تمام درد دل های من بود!!!

 همه دردهای من!!! همه چراهای من!! جوابش جواب همه گریه های من!!!

نوشته بود بعضی وقتها زندگی تمام قدرتش جمع میکنه تا ببینه تو کی رو دوست داری و همون ازت بگیره!!!!!!!!!!!

این عین زندگی من....عین بی کسی من......عین تنهایی من....

این یعنی همه آرزوهای دفن شده من تو خاک سینه ام..این یعنی همه نبودن های تو...این یعنی همه نداشتن های تو..این یعنی همه اون شب هایی که بالشم به جای تو بغل کردم و تا صبح برات اشک ریختم!!این یعنی تمام جیغ زدن های شبانه!!تمام کابوس های شبانه..تمام هذیون های شبانه!! تمام هق هق های شبانه!!این یعنی تمام لحظه لحظه هایی که بغضم با خون تلخ لبم قورت دادم و کسی نفهمید !!! این یعنی همه تنهاییم!!!این یعنی من و درد و سرما.. این یعنی همه جوابهای بی سوال .. این یعنی من !! یعنی تو که همه چیزم بودی!!!همه دار و ندارم!!! امیرم !!!

این یعنی بوسه های تو به لب های دیگری!!!این یعنی آغوش گرم تو برای دیگری !!

این یعنی زانو زدن های من به پای تو برای نرفتن، برای موندن!!!

این یعنی همه آرزو !!! همه بی تو  بودن ها!!!

یعنی همه زندگی من !!!!!!!!!

نوشته شده در تاريخ ۱۳٩٠/٩/٧ توسط یاس | پيام هاي ديگران()

 

اگه بهتون بگن که 

          یه مدت مشخص برای زندگی فرصت دارین !!!

                       چیکار میکنین ؟

 


 

 

 

 

 

 

 

 

 

نوشته شده در تاريخ ۱۳٩٠/۸/۱٤ توسط یاس | پيام هاي ديگران()

.....

تازه داشت بهوش میامد که پرستارها اوردنش تو بخش و تو اتاق مادر و پدرش بالای سرش بودن .

بیقرار بود داشت اسمی رو صدا میزد خیلی آروم ، پشت سر هم .

تو چشمای مادرش اشک حلقه زد و با گوشه چادرش اشکهای حلقه زده رو دزدکی پاک کرد پدرش دست لرزونش رو روی صورت دخترک گذاشت و صداش کرد ............

پرستار داشت سرمش رو وصل میکرد همانطور که مشغول کارش بود پرسید : امیر کیه که هی صداش میکنه ؟ 

هر دو چن لحظه مکث کردن ، بعد از چن لحظه مادرش گفت : همسرشه .

پرستاره برگشت گفت : این طور که این داره صداش میکنه خوب به همسرش خبر بدین بیاد بالا سرش باشه گناه داره این تفلک .

هر دوشون ساکت به دخترک نگاه میکردن ولی با صدها حرف بیکلام ، پرستار کارشو تموم کرد و رفت ، بعد از چن دیقه اروم اروم حواسش جا امد و دیگه هیچ اسمی از ؟؟؟؟؟ به میون نیومد .

دخترک آروم آروم با مادر و پدرش حرف زد وقتی خیال هر دو از حال دخترکشون راحت شد یه نفس عمیق کشیدن که خبر از آسوده شدن خیالشون بود قیافه هاشون 90 درجه عوض شد خنده رو لبشون امد بعد از نیم ساعت پدرش رفت تا برا مادر ناهار بیاره بعد چن ساعت تلفن شون زنگ زد و مادر رفت پائین که ناهارشو بگیره .

در همین حین پرستار امد تا سری به دخترک بزنه و سرم و وضعیتش رو چک کنه ، از دخترک پرسید : ؟؟؟؟؟ت امد ؟ دخترک با تعجب به پرستار نگاه کرد و گفت : بله ؟

پرستار گفت : شوهرتو میگم دیگه ، امد دیدنت ؟ تو که اونطوری داشتی صداش میکردی معلوم که دوسش داری نه ؟ اونم تو رو به این حد باید دوست داشته باشه نه؟

دخترک مات و مبهوت داشت پرستار رو نگاه میکرد چون از هیچ چیزی خبر نداشت پرستاره برگشت به صورت دخترک نگاه کرد و با صدای نسبتا بلند گفت : با توام دختر ، کجایی ؟

دخترک با صدای بلند پرستار به خودش امد و گفت : بله ؟؟؟ پرستار دوباره پرسید خوبی ؟ سرت گیج نمیره ؟ حالت بهم نمیخوره ؟ دخترک فقط گفت :نه خوبم . پرستارش گفت : اگه حالت خوب نبود کاری داشتی صدام بزن و از اتاق رفت بیرون .

دخترک تو خودش بود و بدجور تو فکر رفته بود انگار که داشت حرفای پرستار رو تو ذهنش تکرار میکرد تا ببینه چی گفته !!!....

 من که شاهد تمام ماجرا بودم ، ماجرا رو براش تعریف کردم بعد از چن قطره اشک ریختن که معلوم بود خیلی جلوی خودشو نگه میداره که احساسشو بروز نده لحاف رو رو صورتش کشید و اون زیر خدا میدونه چه اتفاقات و فکرایی از ذهنش گذشت و خوابش برد ...

 

 

نوشته شده در تاريخ ۱۳٩٠/٧/۱٢ توسط یاس | پيام هاي ديگران()

میروم شاید فراموشت کنم 
با فراموشی هم آغوشت کنم            

میروم از رفتن من شاد باش 
از عذاب دیدنم آزاد باش            

گرچه

تو تنها تر از من میشوی     
آرزو دارم ولی عاشقشوی              

آرزو دارم بفهمی درد چیست                      

تلخی برخوردهای سردچیست                                   

 

نوشته شده در تاريخ ۱۳٩٠/٧/٤ توسط یاس | پيام هاي ديگران()

من میروم ...

یاد دارم هر زمان که با دوریت یارای پیکارم نبود

               چشمها می بستم

         در خیالم با دو بال خویشتن

             سوی تو پر میزدم

         اوج پرواز خیالم بی افق بود

مرزهای بسته ی هفت آسمان را می گشود

                                               کاش میدانستی    

           چشم من از باز بودن خسته است

کاش می دانستی

                   من به چشم بسته از آن آسمانها میگذشتم

تا بدان جا رسیدم

   کز خودم چیزی نبود

          هرچه هم بود از تو بود

در من این حال غریب لحظه لحظه اوج و شدت میگرفت

             روز ها و هفته ها و ماه ها

راستی انگار

                 وقت و لحظه معنی خود را نداشت

                                در من امید نگاه عاشقانه اوج میافت

               آه اما در خیال خام خود بودم...

                    و نمیدانستم

        دست تقدیر برایم چه نوشت!

                 قبل از آن که صید صیاد شوم او صید شد

                                       و از آن روز دگر

غصه آن عشق نافرجام در من مانده است

و از آن لحظه فقط

                        اشکها یار وفادار منند

       درک من از عشق این شد

 

که اگر

خاطرت با رفتنم آسوده است من میروم....

              

نوشته شده در تاريخ ۱۳٩٠/٦/٢٦ توسط یاس | پيام هاي ديگران()

 

 

......   من زندگیمو میخوام    .......

 

نوشته شده در تاريخ ۱۳٩٠/٦/٦ توسط یاس | پيام هاي ديگران()

 

تو را چون ستاره ای که بر چشمانم روشنی بخشید می پنداشتم

چون نسیمی که در هوای غمزده دلم بر آن زندگی بخشیده ای

اما افسوس

افسوس  که تو مرا به مرداب آرزوهایم کشاندی و در مرگ آرزوهایم به هیچ بودن خود نیز رسیده ام .اینک تنها در خیال خود با آرزوهای خاکستر شده خود  همراه با دل سر خورده خود از دیگران کناره گرفته و خود را به باد سپرده ام ، ، بادی که هر لحظه به سوئی می وزد و من نیز...

 


نوشته شده در تاريخ ۱۳٩٠/٤/٢٢ توسط یاس | پيام هاي ديگران()

تو یه قدم بزاری میام به پیشواز تو 

میشم مثل گذشته دلبر طناز تو 

حیفه منو تو از هم برنجیم و جدا شیم

مثل یه عکسه کهنه رنگ گذشته ها شیم

بگو مگه دوسم نداشتی ، چرا تنهام گذاشتی ، بیا برگرد کنارم ، عزیزم آشتی آشتی ....

یادش بخیر روزایی که گل یاست بودم 

یادش بخیر قدیما هوش و حواست بودم 

حالا ازم رنجیدی رفتی ازم بریدی 

دیگه تو فهری با من جوابمو نمیدی 

مگه دوسم نداشتی ، رفتی تنهام گذاشتی ، بیا برگرد کنارم ، عزیزم آشتی ؟؟؟......

 

نوشته شده در تاريخ ۱۳٩٠/٤/۱٤ توسط یاس | پيام هاي ديگران()

دلگیرم از ریا و دورویی ....

دلگیرم از این همه تنهایی ...

دلگیرم از بودن ها در عین نبودن ها ....

دلگیرم از بختم ....

دلگیرم از خاطره ها ....

دلگیرم از فرق هایی که آدما بین هم میزارن ...

دلگیرم از تفاوت ها ...

دلگیرم از زندگی ...

دلگیرم از تمام آدمایی که دست به دست هم دادن تا زندگیمو ازم بگیرن ...

دلگیرم از خودم ...

دلگیرم از بودنم ...

دلگیرم ازت امی........

نوشته شده در تاريخ ۱۳٩٠/٤/٥ توسط یاس | پيام هاي ديگران()

خیلی از موقعیت ها دارن عوض میشن ... تو زندگی من هم داره یه تحولاتی رخ میده ....

میخوام دوباره شروع کنم از صفر ..! درسته که بعضی چیزا و بعضی کسا رو هیچ وقت فراموش نمی کنم ولی نمی زارم که زندگیمو برا همیشه خراب کنن حتی حالا هم که شرشونو از سرم برداشتن هم دست وردار نیستن هر روز حرف تازه ای از دهن اینو اون از طرفه اونا میشنوم ولی دیگه تموم شد نمی زارم ... اونا زندگی 20 ساله منو خراب کردن ، نابود کردن و تو این مدت تا دلشون بخواد اذیتم کردنو آزارم دادن ولی دیگه نمی زارم حالا دیگه نوبت خودشونه .

روحیم یکم بهتر شده البته قسمتی شو مدیون خانواده و تنها دوستمم ، چن روزه تغییری تو زندگیم ایجاد شده ، خیلی فکرا برا از این به بعدشم دارم ، که با کمک خدا و بزرگان که مطمئنم کمکم میکنن ادامه میدم .

نوشته شده در تاريخ ۱۳٩٠/۳/٢٢ توسط یاس | پيام هاي ديگران()

تولدت مبارک

یگانه مرد نامرد زندگی من ...

هدیه من نگاه خسته و دل عاری از عشق دیگری است برای دل هزار رنگ تو ...

با همه وجودم اکنون هم با اشاره ای چشمانم را زیر پایت قربانی می کنم ...

فقط اشاره ای از روی عشق پاک روزهای اول آشنایی ...

 

مرگ آرزو

نوشته شده در تاريخ ۱۳٩٠/۳/۱٩ توسط یاس | پيام هاي ديگران()

تو رفته ای به بدترین شکلی که می توانستی بروی ...

من مانده ام ...

به بدترین شکلی که یک عاشق تنها می ماند ...

همیشه در دعاهایم می خواستم آخرین نفسم قبل از آخرین نفس تو باشدزیرا در خودم نمی دیدم حتی نفسی بی تو بمانم !!!

حال تو چه کردی که خودم به حماقتم می خندم ...

برایم هنوز هم سنگین است کسی بدت را بگوید ...

تو برایم پاک بودی و من هیچ زمانی در ذهنم نمی گنجید کسی که اینقدر عاشقانه دوستش دارم به من خیانت کند ...

شاید حق با دیگران است و من تاوان اعتمادم را پس می دهم ...

اما من دوستت داشتم و این عذابم می دهد که تو با چه وجدانی به من که همه چیزم تو بودی دروغ می گفتی ... 

یرو عزیز دل که با تمام وجود همیشه برای سلامتیت دعا می کنم ... ...

نمی دانم یاد روزی که یکی شده بودیم و گفتی تا ابد با منی !!! خاطرت هست چقدر محکم دستم را می فشردی و با تمام وجود می گفتی که هیچ وقت تنهایت نمی گذارم هیچ وقت !!!!!!!!!! خاطرت هست چقدر به روزهای شیرین آینده در ما می جوشید!!!

حال چه ؟؟؟ بعد از گذشت 6 سال من زنی تنها با خاطراتی به یادگار گذاشته از آن عشق پاک که برایش عمر و جوانیم را دادم و تو خود خوب می دانی که با من و عشقم چه کردی !!

چه حرفها ، چه طعنه ها ، چه زخم زبانها و چه نگاههایی که باید تحمل کنم و نمی دانم بابت کدام گناه این تاوان را پس می دهم ...

می دانی شاید روزی ببینمت ، نمی دانم کجا ؟ کی ؟ وچطور ؟؟

بعد از این همه خیانتی که بر من روا داشتی هنوز هم دلم برایت تنگ می شود ...!!!!

 حماقت محض است اما دلم برایت تنگ می شود ....

بد جنگی با دلم دارم ، هر چی میگم گوش نمیکنه ....................

و تو رو جواب نمی کنه ....................