ممنوم خیلی ممنونم ...
منم نمردم و بعد از هفت سال تبریک روز زن شنیدم از عشقم ...
بهترین بود برام ...
دوست دارم ...
خیلی دوس داشتم که کنارم بودی و این کلمه رو با زبون خودت میگفتی و منم بغلت میکردمو بوسه بارونت میکردم ...
وقتی حرفایی رو میشنوم ...
از گذشته و امروزم ...
چنان دلم و روحم به درد میاد ...
که دلم میخواد نبودم ...
بین این همه دروغ و ریا و چند نه هزار رویی های مردم ...
...
داستان تمام شد ..
با اینکه داستان ادامه داره و اصل داستان از این به بعد ولی دیگه نمیخوام بنویسم با اینکه عاشق شخص داستان و روزهای خوبشم ولی نبودِ این زندگی داره آزارم میده و به یاد آوریش داره نابودم میکنه روزای سختش مثل خوره مغزم رو میخوره .
فقط میتونم بگم که امیر عزیزم دوستت داشتم و دارم و منتظرتم .
فریاد سکوتم
مرا غرق در وحشت کرده ...
این روزهای من بی شباهت به تیره ترین شبها نیستم !!!
نگاهی که مرا به اوج برده ....
و خاطراتی که مرا فرو میکشد چون مرداب !!!! ...
دستهایم را میگیری؟؟؟؟؟ !!!!!!!!!!
بچه بودم کودکی 4 یا 5 ساله و توی کوچه گرم بازی با بچه ها ، خاطراتش تک و توک یادم مانده ولی یکی از خاطرات آن موقع هیچ وقت یادم نمی رود ! سیلی که بخاطر امیر خوردم به خاطر هم بازی شدن با او ...! آن موقع فقط کاسه اشکم شکست و اشک از چشمانم جاری شد مادرم وقتی آن اشک های دختر کوچکش را دید زار زار با من گریست که این دختر پدر دارد مادر دارد چرا می زنی ؟ جواب داد نباید با آن پسر بازی کند ....!!!!
آن وقت نه من فهمیدم نه مادرم و نه حتی خودش که چرا نباید با او بازی کنم . از آن پس از دم در خانه مان آن طرفتر نمی رفتم من بودم و دو تا از دخترای کوچه و وقت تنهایی پپسی ها و عروسک ها و بازیهای دوران بچگیم .
سالها گذشت نمیدانم چه شد که دوباره با آن پسر هم بازی شدم ولی چرا یادم است به خاطر ظاهر و حرفها و قولهای زیبایش ، اینبار سیلی خیلی محکمتری خوردم نه از کس دیگری نه ! اینبار از خودش سیلی خوردم نه یکبار ، بلکه چندین بار و چندین بار .
اینبار تنها کاسه اشکم نشکست بلکه به نوبت دلم و روحم ذره ذره شکستند تا اینکه چن روز پیش ذره های آخری که به زور نگه شان داشته بودم بدجور شکستند خیلی محکمتر و زجرآورتر از بارهای قبل .
آن پسر به من میگوید تمام این سیلی ها حق تو بوده که به آنها رسیدی !!!!
شاید راست می گوید من باید آن سیلی دوران بچگی را یادم نگه می داشتم دوباره با او همبازی نمی شدم .....
مروز ی مطلبی خوندم که تمام درد دل های من بود!!!
همه دردهای من!!! همه چراهای من!! جوابش جواب همه گریه های من!!!
نوشته بود بعضی وقتها زندگی تمام قدرتش جمع میکنه تا ببینه تو کی رو دوست داری و همون ازت بگیره!!!!!!!!!!!
این عین زندگی من....عین بی کسی من......عین تنهایی من....
این یعنی همه آرزوهای دفن شده من تو خاک سینه ام..این یعنی همه نبودن های تو...این یعنی همه نداشتن های تو..این یعنی همه اون شب هایی که بالشم به جای تو بغل کردم و تا صبح برات اشک ریختم!!این یعنی تمام جیغ زدن های شبانه!!تمام کابوس های شبانه..تمام هذیون های شبانه!! تمام هق هق های شبانه!!این یعنی تمام لحظه لحظه هایی که بغضم با خون تلخ لبم قورت دادم و کسی نفهمید !!! این یعنی همه تنهاییم!!!این یعنی من و درد و سرما.. این یعنی همه جوابهای بی سوال .. این یعنی من !! یعنی تو که همه چیزم بودی!!!همه دار و ندارم!!! امیرم !!!
این یعنی بوسه های تو به لب های دیگری!!!این یعنی آغوش گرم تو برای دیگری !!
این یعنی زانو زدن های من به پای تو برای نرفتن، برای موندن!!!
این یعنی همه آرزو !!! همه بی تو بودن ها!!!
یعنی همه زندگی من !!!!!!!!!
اگه بهتون بگن که
یه مدت مشخص برای زندگی فرصت دارین !!!
چیکار میکنین ؟
.....
تازه داشت بهوش میامد که پرستارها اوردنش تو بخش و تو اتاق مادر و پدرش بالای سرش بودن .
بیقرار بود داشت اسمی رو صدا میزد خیلی آروم ، پشت سر هم .
تو چشمای مادرش اشک حلقه زد و با گوشه چادرش اشکهای حلقه زده رو دزدکی پاک کرد پدرش دست لرزونش رو روی صورت دخترک گذاشت و صداش کرد ............
پرستار داشت سرمش رو وصل میکرد همانطور که مشغول کارش بود پرسید : امیر کیه که هی صداش میکنه ؟
هر دو چن لحظه مکث کردن ، بعد از چن لحظه مادرش گفت : همسرشه .
پرستاره برگشت گفت : این طور که این داره صداش میکنه خوب به همسرش خبر بدین بیاد بالا سرش باشه گناه داره این تفلک .
هر دوشون ساکت به دخترک نگاه میکردن ولی با صدها حرف بیکلام ، پرستار کارشو تموم کرد و رفت ، بعد از چن دیقه اروم اروم حواسش جا امد و دیگه هیچ اسمی از ؟؟؟؟؟ به میون نیومد .
دخترک آروم آروم با مادر و پدرش حرف زد وقتی خیال هر دو از حال دخترکشون راحت شد یه نفس عمیق کشیدن که خبر از آسوده شدن خیالشون بود قیافه هاشون 90 درجه عوض شد خنده رو لبشون امد بعد از نیم ساعت پدرش رفت تا برا مادر ناهار بیاره بعد چن ساعت تلفن شون زنگ زد و مادر رفت پائین که ناهارشو بگیره .
در همین حین پرستار امد تا سری به دخترک بزنه و سرم و وضعیتش رو چک کنه ، از دخترک پرسید : ؟؟؟؟؟ت امد ؟ دخترک با تعجب به پرستار نگاه کرد و گفت : بله ؟
پرستار گفت : شوهرتو میگم دیگه ، امد دیدنت ؟ تو که اونطوری داشتی صداش میکردی معلوم که دوسش داری نه ؟ اونم تو رو به این حد باید دوست داشته باشه نه؟
دخترک مات و مبهوت داشت پرستار رو نگاه میکرد چون از هیچ چیزی خبر نداشت پرستاره برگشت به صورت دخترک نگاه کرد و با صدای نسبتا بلند گفت : با توام دختر ، کجایی ؟
دخترک با صدای بلند پرستار به خودش امد و گفت : بله ؟؟؟ پرستار دوباره پرسید خوبی ؟ سرت گیج نمیره ؟ حالت بهم نمیخوره ؟ دخترک فقط گفت :نه خوبم . پرستارش گفت : اگه حالت خوب نبود کاری داشتی صدام بزن و از اتاق رفت بیرون .
دخترک تو خودش بود و بدجور تو فکر رفته بود انگار که داشت حرفای پرستار رو تو ذهنش تکرار میکرد تا ببینه چی گفته !!!....
من که شاهد تمام ماجرا بودم ، ماجرا رو براش تعریف کردم بعد از چن قطره اشک ریختن که معلوم بود خیلی جلوی خودشو نگه میداره که احساسشو بروز نده لحاف رو رو صورتش کشید و اون زیر خدا میدونه چه اتفاقات و فکرایی از ذهنش گذشت و خوابش برد ...
میروم شاید فراموشت کنم
با فراموشی هم آغوشت کنم
میروم از رفتن من شاد باش
از عذاب دیدنم آزاد باش
گرچه
تو تنها تر از من میشوی
آرزو دارم ولی عاشقشوی
آرزو دارم بفهمی درد چیست
تلخی برخوردهای سردچیست
من میروم ...
یاد دارم هر زمان که با دوریت یارای پیکارم نبود
چشمها می بستم
در خیالم با دو بال خویشتن
سوی تو پر میزدم
اوج پرواز خیالم بی افق بود
مرزهای بسته ی هفت آسمان را می گشود
کاش میدانستی
چشم من از باز بودن خسته است
کاش می دانستی
من به چشم بسته از آن آسمانها میگذشتم
تا بدان جا رسیدم
کز خودم چیزی نبود
هرچه هم بود از تو بود
در من این حال غریب لحظه لحظه اوج و شدت میگرفت
روز ها و هفته ها و ماه ها
راستی انگار
وقت و لحظه معنی خود را نداشت
در من امید نگاه عاشقانه اوج میافت
آه اما در خیال خام خود بودم...
و نمیدانستم
دست تقدیر برایم چه نوشت!
قبل از آن که صید صیاد شوم او صید شد
و از آن روز دگر
غصه آن عشق نافرجام در من مانده است
و از آن لحظه فقط
اشکها یار وفادار منند
درک من از عشق این شد
که اگر
خاطرت با رفتنم آسوده است من میروم....
...... من زندگیمو میخوام .......
تو را چون ستاره ای که بر چشمانم روشنی بخشید می پنداشتم
چون نسیمی که در هوای غمزده دلم بر آن زندگی بخشیده ای
اما افسوس
افسوس که تو مرا به مرداب آرزوهایم کشاندی و در مرگ آرزوهایم به هیچ بودن خود نیز رسیده ام .اینک تنها در خیال خود با آرزوهای خاکستر شده خود همراه با دل سر خورده خود از دیگران کناره گرفته و خود را به باد سپرده ام ، ، بادی که هر لحظه به سوئی می وزد و من نیز...
تو یه قدم بزاری میام به پیشواز تو
میشم مثل گذشته دلبر طناز تو
حیفه منو تو از هم برنجیم و جدا شیم
مثل یه عکسه کهنه رنگ گذشته ها شیم
بگو مگه دوسم نداشتی ، چرا تنهام گذاشتی ، بیا برگرد کنارم ، عزیزم آشتی آشتی ....
یادش بخیر روزایی که گل یاست بودم
یادش بخیر قدیما هوش و حواست بودم
حالا ازم رنجیدی رفتی ازم بریدی
دیگه تو فهری با من جوابمو نمیدی
مگه دوسم نداشتی ، رفتی تنهام گذاشتی ، بیا برگرد کنارم ، عزیزم آشتی ؟؟؟......
دلگیرم از ریا و دورویی ....
دلگیرم از این همه تنهایی ...
دلگیرم از بودن ها در عین نبودن ها ....
دلگیرم از بختم ....
دلگیرم از خاطره ها ....
دلگیرم از فرق هایی که آدما بین هم میزارن ...
دلگیرم از تفاوت ها ...
دلگیرم از زندگی ...
دلگیرم از تمام آدمایی که دست به دست هم دادن تا زندگیمو ازم بگیرن ...
دلگیرم از خودم ...
دلگیرم از بودنم ...
دلگیرم ازت امی........
خیلی از موقعیت ها دارن عوض میشن ... تو زندگی من هم داره یه تحولاتی رخ میده ....
میخوام دوباره شروع کنم از صفر ..! درسته که بعضی چیزا و بعضی کسا رو هیچ وقت فراموش نمی کنم ولی نمی زارم که زندگیمو برا همیشه خراب کنن حتی حالا هم که شرشونو از سرم برداشتن هم دست وردار نیستن هر روز حرف تازه ای از دهن اینو اون از طرفه اونا میشنوم ولی دیگه تموم شد نمی زارم ... اونا زندگی 20 ساله منو خراب کردن ، نابود کردن و تو این مدت تا دلشون بخواد اذیتم کردنو آزارم دادن ولی دیگه نمی زارم حالا دیگه نوبت خودشونه .
روحیم یکم بهتر شده البته قسمتی شو مدیون خانواده و تنها دوستمم ، چن روزه تغییری تو زندگیم ایجاد شده ، خیلی فکرا برا از این به بعدشم دارم ، که با کمک خدا و بزرگان که مطمئنم کمکم میکنن ادامه میدم .
تولدت مبارک
یگانه مرد نامرد زندگی من ...
هدیه من نگاه خسته و دل عاری از عشق دیگری است برای دل هزار رنگ تو ...
با همه وجودم اکنون هم با اشاره ای چشمانم را زیر پایت قربانی می کنم ...
فقط اشاره ای از روی عشق پاک روزهای اول آشنایی ...
مرگ آرزو
تو رفته ای به بدترین شکلی که می توانستی بروی ...
من مانده ام ...
به بدترین شکلی که یک عاشق تنها می ماند ...
همیشه در دعاهایم می خواستم آخرین نفسم قبل از آخرین نفس تو باشدزیرا در خودم نمی دیدم حتی نفسی بی تو بمانم !!!
حال تو چه کردی که خودم به حماقتم می خندم ...
برایم هنوز هم سنگین است کسی بدت را بگوید ...
تو برایم پاک بودی و من هیچ زمانی در ذهنم نمی گنجید کسی که اینقدر عاشقانه دوستش دارم به من خیانت کند ...
شاید حق با دیگران است و من تاوان اعتمادم را پس می دهم ...
اما من دوستت داشتم و این عذابم می دهد که تو با چه وجدانی به من که همه چیزم تو بودی دروغ می گفتی ...
یرو عزیز دل که با تمام وجود همیشه برای سلامتیت دعا می کنم ... ...
نمی دانم یاد روزی که یکی شده بودیم و گفتی تا ابد با منی !!! خاطرت هست چقدر محکم دستم را می فشردی و با تمام وجود می گفتی که هیچ وقت تنهایت نمی گذارم هیچ وقت !!!!!!!!!! خاطرت هست چقدر به روزهای شیرین آینده در ما می جوشید!!!
حال چه ؟؟؟ بعد از گذشت 6 سال من زنی تنها با خاطراتی به یادگار گذاشته از آن عشق پاک که برایش عمر و جوانیم را دادم و تو خود خوب می دانی که با من و عشقم چه کردی !!
چه حرفها ، چه طعنه ها ، چه زخم زبانها و چه نگاههایی که باید تحمل کنم و نمی دانم بابت کدام گناه این تاوان را پس می دهم ...
می دانی شاید روزی ببینمت ، نمی دانم کجا ؟ کی ؟ وچطور ؟؟
بعد از این همه خیانتی که بر من روا داشتی هنوز هم دلم برایت تنگ می شود ...!!!!
حماقت محض است اما دلم برایت تنگ می شود ....
بد جنگی با دلم دارم ، هر چی میگم گوش نمیکنه ....................
و تو رو جواب نمی کنه ....................
گیجم و مبهم ،
دلم داره می ترکه ، بغض داره گلومو پاره می کنه ، مگه دل آدم چند بار قابل شکستنه ...؟
نمی دونم با دل عشق من چه کردی ؟ چی بهش گفتی که اینطور مجنون تو شده ؟
من فقط می دو نم که چیزی که زندگیمو ازم گرفت باعثش تو بودی فقط تو
با تو چه کرده بودم که با من چنین کردی ؟
اسمت ، صدات تا آخر عمرم یادم نمیره ، پیدات می کنم مطمئنم ، هستن کسایی که کمکم کنن تا برای یه بارم شده باهات حرف بزنم ... حرفایی از جنس خودمون ...
لاله می خوام که برگردی ، برگردی و دل عشق منو شاد کنی
بیایی و با چلچراغ چشمان روشنت تاریک لحظه هاشو غرق نور کنی ، اون با تو خوشبخته ، هر چند سخت برام گفتنش ...
چرا من نمیرم؟ چرا ؟.......................
به دادم برس ....................
خدا جون کاش اجازه میدادی که دیگه این دنیا رو ترک کنم واقعا دیگه تحمل ندارم ...
ندیدنش یه جور عذابه برام ، دیدنش یه عذاب دیگه ... دوریش برام خیلی سخته ، دیدن و ازش جدا شدن سخت تر از اون ... نمیدونم باید چیکار کنم ...
دریغ از یه تبریک ، همیشه منتظر فقط و فقط یه تبریک خشک و خالی و لی از ته دل ازش بودم حیف که هیچ وقت نتونستم تجربش کنم .
دارم کم کم خیلی چیزا رو تمرین و تجربه می کنم فقط کاش همه شون یادم بمونن و ازشون درس بگیرم